24 اردی بهشت -
12 ساعت در قطار – 6 ساعت اول ، یک فقره حاج خانوم بدون دقیقه ای تخفیف ، فرتا را به ازدواج با یکی از همکلاسی ها و زندگی ابدی در تهران ( یا اصلاً همین 2 تا پسرای خودم ، یکیشون 25 سالشه یکی 30 ، تو ایران خودرو کار می کنن . هان ؟ چی می گی ؟ ) تشویق می کند . 6 ساعت دوم ، فرتا از دست حاج خانوم خود را به خوابی عمیق می زند .
25 اردی بهشت -
فرتا قبل از اینکه حاج خانوم او را تنها در راه آهن گیر بیاورد ، جیم می شود . به خانه ی خواهر جونش اینا رفته و سپس به طرف نمایشگاه کتاب سرازیر می شود . سپس در آنجا ، چون هنوز خواب است مناره ها را با ماکت ماهواره ی امید اشتباه می گیرد و با خود می گوید چه بیکار بودن که از ماکت 2 تا ساختن . کمی گم می شود اما آخرش دوستان نازنینش را در آنجا می یابد . یعنی راستشو بخوای دوستان نازنینش می آیند و او را می یابند بالاخره . فرتا با اینکه دختر خسته ، شاکی ، آرام ، کم حرف و غیر اجتماعی ای شده است ، اما بهش خوش می گذرد ، و زین پس 4 دوست محترم را متفاوت از قبل دوست می دارد . (نگفتم بیشتر ، گفتم "متفاوت"
)
26 اردی بهشت -
هیس . فرتا خواب است .
27 اردی بهشت -
فرتا تمام روز ، با هزارپای چاق و چله ای در شیشه ، خودش و ملت را می ترساند . یک مارمولک در دستشویی منزل استتار نموده است ، که فرتا آرزو می کند کاشکی بیرون بیاید تا او سرگرم شود . همخانه ای ها مرتب از او می پرسند : فرتا کی بر می گردی خونـــــــــــــتون ؟
28 اردی بهشت -
فرتا جوگیر شده و به سبک خودش ، آشپزی می کند . او بسیار یانگوم جان است و بدون اینکه از دماغ کسی خون بیاید ، نوعی غذای محلی خوشمزه ی آدم فضایی ها را می پزد ، و آخرش هم همشو خودش می خورد . (جون عزیزهای بی سلیقه
)
29 اردی بهشت -
فرتا و همخانه ای شصت و هشتی ، فیلمی فوق عاشقانه و آخر تراژدی تماشا می کنند و همانطور که قابل انتظار است تمام 93 دقیقه را ریسه می روند .
30 اردی بهشت -
همخانه ای ها : فرتا تو هنوز دلت برای مامانت تنگ نشده ؟
31 اردی بهشت -
فرتا چیزی یادش نمی آید . اردی بهشت احتمالاً 30 روزه نیست ؟ 
1 خرداد -
همخانه ای ها : فرتا پاشو برو خونتون دیگه . مخ ما رو خوردی .
2 خرداد -
فرتا و خانوم بسیار با کمالاتی با هم قرار می گذارند . آن خانوم با کمالات هم اکنون جای بسیار گرم و نرمی در قلب فرتا دارد
3 خرداد -
مارمولک مذکور ، بالاخره از محل اختفایش بیرون می آید . هم خانه ای ها : فرتـا ؟
فرتا برای گرفتن بلیط برگشت از خانه بیرون می رود . به جای اتوبوس های انقلاب – میدان صنعت ، سوار اتوبوس های میدان صنعت – انقلاب می شود . در میانه ی راه متوجه می شود . با خود می گوید : بیخیال یه اتوبوس سواری هم می کنیم . به انقلاب رفته و از آنجا 2 باره برمیگردد میدان صنعت . طرفای فرحزاد بلیت می خرد . بلیط درسته یا بلیت ؟
4 خرداد -
فرتا در قطار برگشت است . به او تخمه تعارف می کنند ، اما چون بلد نیست بشکند تشکر نموده و تعارف را رد می کند . او بسیار بی اشتهاست ، اما یک ظرف غذا ، یک ظرف سالاد ، 1 بسته لواشک ، 2 بسته ترشک ، 1 بسته کرانچی ، 1 بطری آب میوه ، 1 بطری آب و مقادیری گوجه سبز می خورد ، هیچیش هم نمی شود تا چشم حسودان در آد 
5 خرداد -
در راه آهن ؛
بابای فرتا [در حال روبوسی] : بــه به فرانه خانوم !
فرتا : من فرانـــــــه نیستــم
بابای فرتا [با تعجب ساختگی] : E ! اینکه فرتا خانومه
( این اولین مکالمه ی همیشگی ما بعد از بازگشت من از انواع مسافرت هاست . نگران بابام نشین )
1 – علیکم السلام یا اهل الوبلاگ ، الذین هم تپستپسون . ( آره ، آزار دارم
)
2 – یاد تک تکتون بودم 

