یک جمله گفتم ، پنج تا کلمه ی عربی توش داشت . واقعاً که 
میهمان جدید است ، عزیز فرما . بنده ی قدیم است ، خلعت بدیع عطا کن .
ای بی نیاز ، بیامرز و بنواز و به خلوتگاه راز ، راه ده و در محفل تجلی ، همدم و دمساز نما .
توئی دهنده و بخشنده و مهربان. و توئی آمرزنده و نوازنده و توانا .
امیدوارم مهناز شجاعم و خانواده ش به آرامش برسن .
منم نزدیک ظهر ، خبر فوت یکی از دوستان همسایه رو شنیدم . 1 ساعت و نیم بعدش که داشتیم ناهار میخوردیم ، اول قاشقم رو آوردم طرف صورتم که دهنم جاخالی داد ، چند ثانیه به قاشقم با تعجب نگاه کردم که چرا هنوز پره و خالی نشده ، بعد از دستم افتاد تو بشقابم . منظورم اینه که من ناراحت شدنم هم به آدمیزاد نرفته D:
اول
نویسنده ی وبلاگ هواداران بهروز صفاریان - بهترین آهنگساز ایران .. و البته دوست خوبم 
و دوم
قالب وبلاگم 
نام بازی : قوانین شما در رابطه ی عاشقانه تان
دعوت کننده : ماهک بدجنس ![]()
مدعوین از طرف ماهک : هركسی كه عاشقه ، يا قراره عاشق بشه ، يا دوست نداره كه عاشق بشه ، يا داره واسه عاشقی تلاش می كنه ، یا اصلاً همین فرتا
فرتا بازی می کند :
من تا همین ساعت ، مبتلا به هیچ فرم انقلابات قلبی نشدم که بدون فرد خاصی نتونم ادامه ی زندگی بدم . پس قانونی ندارم . شاید بعداً مبتلا شدم . اما فعلاً واستا کنار بزار باد بوزه ![]()
من دوست دارم فقط یک بار و برای همیشه ، عاشق همسرم بشم و لاغیر . پس قوانینم رو برای همسرم می نویسم ، بلکه بازی کن فیکون بشه .
قانون اول – دعوا نمک زندگی نیست .
قانون دوم – هیجان در زندگی 2 نفره ی ما ، واجبه . من آدم آرامش دهنده ای نمی تونم باشم .
قانون سوم – خانواده ش رو دوست دارم . چون کسایی هستند که اونی رو که من دوست دارم ، خیلی قبل تر از من دوست داشتن .
قانون چهارم - احترام همه طرفه در عین صمیمیت .
قانون پنجم – دروغ مصلحت آمیز معنی نداره . حقیقت ممکنه ناراحتم کنه ، اما دروغی که بعداً راستشو بفهمم ، منو می کشه .
نکته ی قابل بحث: 13 قانون نوشته بودم که تعدادی حذف شد . چون ممکن بود دوستانی باهاشون مخالف باشن ، بعد منم که دل نازک ، وبلاگم رو از بیخ حذف می کردم ![]()
از تأملات فرتای خود همه چی تمام بین :
خودم رو می شناسم و می دونم که با هر کسی می تونم زندگی خوشی بسازم ، مشروط به اینکه با شعور باشه . اما نگران اونم که سنش که بالا بره ، کم حوصله بشه . مثلاً من – فرتای 73 ساله – تو تاریکی ، پشت در دستشویی کمین کنم ، وقتی همسر 78 ساله م از دستشویی میاد بیرون ، با هیبت دراکولایی بپرم بیرون و جیغ کشان گردنش رو گاز بگیرم و بعد هرهرهر به قیافه ی رنگ گچش بخندم . بعد اون سکته کنه و وقتی تو CCU بهوش اومد و آوردنش بخش ، منو با نیش باز و چشمان خیس !! بالای سرش ببینه ( بچه نداریم که قرار باشه نوه هاش بالای سرش باشن ) و با صدای ضعیف و گرفته بگه : آخ فرتا فرتا فرتـــــــــــــــا ، تو کی میخوای ... هـِــــــــع ( تموم کرد
)
مدعوین از طرف فرتا :
چون قطره ای "بدجنسی" توی خون من نیست ، می خواستم همه رو دعوت کنم . دلم میخواست قوانین همه ، بخصوص پرنسس و آکارسو و همخاک رو بخونم . اما پرنسس به اندازه ی من بی گناهه ، آکارسو دوستمه ، و همخاک اگه بنویسه یحتمل قوانین خیلی رمانتیکی داره ، ما هم که همگی حســــــــــــــــاس ، ممکنه از حسادت سیاه بشیم . والسلام پایان
بدین وسیله به اطلاع ماهک بزرگ و عموم هم بلاگفایان وبلاگ داران و بی وبلاگان عزیز می رسانم ،
هفت قانون زندگی من در زمان حال ، بدون رعایت الویت بندی :
اول - بد مطلق وجود نداره ، خوب مطلق ممکنه موجود باشه
دوم - وقتی به نظرات بقیه در مورد خودت اهمیت بده که بشه بهشون حق داد . اگه نظراشون اشتباهه ، بیخیال باش و کار خودتو بکن . اگه نمی تونی نظر اشتباهشون رو تغییر بدی ، از کارت دست نکش ، مسیرت رو عوض کن
سوم – اگه دیدی نمیتونی به دوستت آرامش بدی ، حداقل بیشتر حرصش نده ![]()
چهارم – هر کسی خصوصیتی برای دوست داشته شدن داره ، اگه نمیتونی پیداش کنی به قلب خودت شک کن
پنجم – وقتی کار به ظاهر نا هنجاری رو با رضایت کامل قلبی انجام دادی و مجازاتش رو می بینی ، دیگه نمی خواد الکی اظهار ندامت کنی ![]()
ششم - شیطنت های خطرناک و دسته جمعی ؛ همیشه ممنوع - متعادل و انفرادی یا حداکثر 2 نفره ؛ مطلقاً مجاز
هفتم – همه رو دوست داشته باش . اگه دیدی نمی تونی ، قانونی وضع کن که تو اون بتونی بعضی ها رو دوست نداشته باشی ![]()
خب باشه ، هفتم واقعی - هیچ کس رو به بازی های وبلاگی دعوت نکن ![]()
و بالاخره واقعاً هفتم واقعی – تا میتونی به روی زندگی نیشخند بزن ![]()
Warning
این پست بر خلاف سایر پست های این وبلاگ ، هیچ گونه بار علمی – آموزشی ندارد (گفتم که بدونید)
موقعیت مکانی : شهر غریب – پیاده رو – نزدیک باجه ی تلفن – بنا به دلایل نا معلومی ، حتی پشه هم پر نمی زند .
موقعیت زمانی : خیلی خیلی خیلی وقت پیش - ساعت 20:30
شرکت کنندگان : فرتا ( آن زمان 19 ساله ) – خواهر فرتا ( آن زمان 21 ساله ) - آن مرد ( آن زمان شاید 8-27 ساله )
فرتا منتظر است تا صحبت تلفنی خواهرش با مادرش تمام شود . آن مرد ماشین را نزدیک فرتا نگه می دارد و شیشه را پایین می کشد .
آن مرد [با لبخندی که در تاریکی هم دیده می شود]: شبتون بخیر
فرتا : سلام
آن مرد : می تونی برای من یه کاری بکنی ؟
فرتا [با حفظ فاصله 2.5 متری از ماشین] : بفرمایید
آن مرد : می خوام شماره هایی که بهم زنگ زدنو از رو گوشیم پاک کنم .
فرتا [فقط نگاه می کند] : . . .
آن مرد : خب بلدی پاکشون کنی ؟
فرتا [در دلش می گوید : وا ] : خودتون بلد نیستین ؟
آن مرد [موبایلش را از دور نشون می دهد] : نه
فرتا [ایجاد 3 متر فاصله] : منو رو باز کنید برین تو calls . . . بعدش برین تو call list . . . [به چهره ی گیج آن مرد نگاه کوتاهی می اندازد] . . . زبان گوشیتون فارسیه یا انگیلیسی ؟
آن مرد [مجددا موبایلش را نشان می دهد] : . . .
فرتا [در دلش دستش را بر پیشانی اش می کوبد] : دکمه ی بالا سمت چپو بزنید
آن مرد : چپ ؟
فرتا : شمال غربی صفحه کلید !!
آن مرد : شمال غربی ؟
فرتا [انگشتانش را بالا می آورد] : ببینین اینجا اگه شمال باشه . . . اینجا بالا سمت چپ می شه شمال غربیش . . .
.
.
.
پس از 5 – 6 دقیقه راهنمایی از فاصله ی 2 متری و اطمینان فرتا به اینکه این آقا یه چیزیش هست
.
.
آن مرد [با حرص بسیار] : خب بیا بگیر .. خودت پاک کنشون دیگه !!
فرتا [با حفظ روحیه ی خونسردی] : نمی یام
آن مرد [دندان هایش را نشان می دهد] : بیا بگیرش دیگه
فرتا [اندکی اخم می کند و در دل نیشخندی ظریف می زند] : مامانم گفته از غریبه ها چیزی نگیرم
آن مرد [جا می خورد] : وا !! . . . خجالت بکش من سن باباتو دارم
فرتا [با یکی از آن نگاهها که می گوید : تورو خدا ! جدی ؟] : . . .
آن مرد [با یکی از آن نگاهها که می گوید : اگه نیم متر نزدیک تر بودی نشونت می دادم] : . . .
فرتا [کمی بیشتر اخم کرده و فاصله اش را بیشتر میکند] : . . .
آن مرد [نگاهش از بین می رود و کاملاً مودب می شود] : خیله خب . . . مرسی . . . شبتون بخیر
فرتا [سر تکان می دهد] : . . .
آن مرد گازش را می گیرد و می رود .
فرتا نزد خواهرش می رود که صحبت با تلفن را تمام نموده و ذره ای متوجه صحبت فرتا با آن مرد نشده است . ماجرا را برایش تعریف می کند و خواهرش در کمال جدیت می گوید : خب می گرفتی پاک می کردی براش .
خواهر فرتا قبلاً تعریف کرده بوده است که در نزدیکی همان محل مانند اینکه پرتقالی را از ظرف میوه برداری ، دختری را جیغ جیغ زنان در ملأ عام از خیابان دزدیده اند .
نتیجه ی اخلاقی : نداشت
نتیجه ی نیمه اخلاقی : با تکیه بر سلیقه ی شخصی خود بیابید . ( نداره باور کن )
نتیجه ی غیر اخلاقی : ببین مامان بابامون ما رو دست کی سپردن
خطاب ناک به ماهک بزرگ : دارم با سرعت به 7 تا قانونم فکر می کنم

