تبليغاتX
ورود عموم آزاد
نه از دید یک منتقد با انصاف ؛ بلکه از دید یک فرتای با اعصاب :


پایانِ " مرگ تدریجی یک رویا "
سرنوشت نامعلوم خیل عظیمی از بازیگران خوشبختانه چیزی نیست که ذهن منو مشغول کنه
اینکه چی شد که حافظه ی مارال از دست رفت هم به خود نویسنده مربوطه – شاید زیادی آب شور به مخش رسیده بود ( شاید هم به مغزش، مرکز حافظه کجاست مگه؟ )


فروغ الزمان مرد ، آفاق دیوانه شد گویا (شایدم مرد) ، لیلا مرد، پری قاطی کرد(نمرد؟) ، ساناز مرد، ترکان مرد، داریوش مرد، آریا مرد ...  از سایر فقیدان و فقیدات (؟)  خاطره ای ندارم و هنوز تو فکرم این آراس دیگه چرا زنده موند ؟


اصرار نویسنده ی داستان به اینکه به همه ثابت کنه که نماد سریالهای ایرانی ، داشتن پایانی خوش نیست ؛ برای مخاطبین مسن و خانومهای دل نازک و "سریال بین های حرفه ای" و فرتای محترم ؛ شاید قابل هضم نباشه
اما باز هم پایانی خوش داشت ؛ هرچند که با اندک مقادیر بالایی ناخوشی همراه بود و همه ی اینها رو مدیون ذهن خلاق کارگردان و نویسنده ی محترمیم .


 به نظر من مارال دو تا شانس بزرگ داشت :
1 – شوهر به اون خوبی و مهربونی و باسوادی وعاقلی و با انصافی و دانیال حکیمی ای و  ..
2 – از دست دادن حافظه اش - که به موقع بود واقعاً

و اگه باز دقت می کردید؛ تنها چیزی که مارال به یاد آورد، "گیتی" بود – خاله ای نمازخوان و سنتی و به احتمال زیاد چادری
بگذریم حالا - خدائیش چرا آراس رو زنده نگه داشتن ؟

کاش به جای پخش قسمت آخر؛ شایعه می کردند که جلوی ادامه ی پخش گرفته شده
کاش تیتراژ هر قسمت از سریال با این جمله شروع می شد :


مجاز برای تماشای افراد 19 سال تمام به بالا

 

جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 22:20 توسط فرتا| |

 

ب . ی . ج . ه . ت تر از قبل ...

فقط کلیک کنید

مسافر با اخلاق – نوشته شده توسط فرتا

چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 23:23 توسط فرتا| |
چیزی برای نوشتن ندارم - اما دوست داشتم آپ کنم لذا یه چیزی همینجوری نوشتم

نظر به اینکه پست مربوطه از نظر طولی (ویرگول) بلندبالا می باشد (ویرگول) میزارمش تو لینک پایین که دکوراسیون وبلاگم بهم نریزه

"عنوان ندارد - نوشته شده توسط فرتا "

جمعه سوم آبان 1387ساعت 1:28 توسط فرتا| |