انگيزه ي من از نوشتنِ پستِ قبل؛ کشاندنِ موضوع به مباحثِ "اهميت تشکيل خانواده" ،
"مزاياي ازدواج" و "مشکلات جوانان مجرد" بود.
گويا بدونِ مطرح کردن يک سري مسائل، نمي شود بحث را به جاي دلخواه کشانيد.
خب :
هر آدم سالمي نياز داره که کسي رو داشته باشه که دوستش داشته باشه.
کسي رو مي خواد که بهش فکر کنه.
به اميد اون زندگي کنه.
مي دونم متوجه مي شين که چي مي گم...
اين چيزا خيلي طبيعيه و بايد بگم خيلي خيلي هم طبيعيه و
اگه احساس مي کنين که احتياج به دوست داشتن و دوست داشته شدن ندارين؛
اون وقته که بايد نگران خودتون باشين.
همين احتياج ها اگه بره به سمت نادرستش (طبق فرهنگي که ما داريم اشتباهش مي دونن)
مي شه زمينه ي دوستي هاي اون شکلي که معمولاً فايده اي هم نداره.
و اغلب نتيجه ي آخرش همونايي مي شه که پست قبل گفتم.
خودم اين طور فکر مي کنم که پا گذاشتن در دوستي هايي به اون شکل،
وقتي که مي دوني آينده اي توش نيست و فايده اي هم نداره؛ حيف و ميل شدن ِ احساساتِ قشنگته
قسمت تلخش هم اونجاست که نمي دوني چه کسي رو واقعاً دوست داري
سعيد يا پويا
نازنين يا ساناز
فرزاد يا ابوالفضل
سارا يا مهديه
(اسامي اتفاقي انتخاب شده اند)
البته هميشه استثنا وجود داره.
و من به استثنا کاري ندارم. چون خيلي کم پيش مياد.
و اگه و اگه وا گه احساس مي کني کسي رو احتياج داري و ... و هنوز ..... (مخاطب خاص دارم الان)
صبر کن پست بعدي رو بخون ؛ سعي مي کنم يه جوري ربطش بدم
پ . ن 1 :
و با تشکر از دايي عزيزم،"دکتر ابوالفضل" که انقدر در برخورد با من صبوري به خرج مي دهند
(حالا واقعاً صبوري نشون مي دين؟)
پ . ن 2 :
لطفاً نظراتتون رو غير خصوصي بدين چون دلم مي خواد همه بخونن.
نظراتتون جدي باشه (فقط واسه همين موضوع)
و ديگه اين که فقط نظر ندين، حرف هم بزنين
پ . ن 3 :
هروقت مطمئن بشم که اين پست رو همه خوندين، مي رم به بحث خ و ش گ لِ ازدواج
من مي توانم! يه طوري ربطش مي دم. قول مي دم. به من ايمان داشته باشيد
(احساساتي شدم الان)
پ . ن 4 :
پست مربوط به ازدواج رو شايد گذاشتم واسه بعد از عيد. فعلاً عيد رو دريابيد
خيلي اتفاقي
و بايد بگم خيلي خيلي اتفاقي
بعدش چي مي شه
روز به روز مي گذره
درباره ي همه چيز باهاش حرف مي زني و
"اون" هم درباره ي کوچکترين جزئياتِ زندگيش با تو حرف مي زنه
انقدر باهات راحته که احساس مي کني باهاش خيلي صميمي هستي
احساس مي کني تمام ايده آل هات رو توي اين يک نفر (ديگه واقعاً) داري مي بيني
فکر مي کني (درستش اينه که احساس مي کني) همون کسيه که بايد باشه
احساس مي کني همونيه که هميشه مي خواستي (بعد از چندين و چند تجربه ي نا موفق)
احساس مي کني "پيداش" کردي
مي شه همه ي فکر و ذکرت
احساس مي کني دوستت داره
اين طوري مي شه که حتي اگه دوستش نداشته باشي ؛ دوستدارش مي شي
ذره ذره مي شه همه کست
مي شه وجودت
احساس مي کني اولين و آخرين ع . ش . ق ته (البته بعد از همون چندين و چند تجربه)
با خودت فکر مي کني که : بــــــله. بالاخره بهش رسيدم
بالاخره پيداش کردم
اين يکي (!!!!!!) رو ديگه از دست نمي دم
همه ي رؤيات مي شه " اون"
کارِت چي ميشه؟ روز و شب فکر کردن به "اون"
نفسِت؟ "اون"
همينه ديگه
خيلي راحت فکر مي کني (و فکر مي کني) که ع . ا . ش . ق . ش شدي
که البته چيزي نيست جز يک شيفتگي زود گذر
خيلي هم زودگذر ....
خيلي خيلي زودگذر ... (تفهيم شد)
از اون طرف
"اون" هم فکر مي کنه (شايد واقعاً فکر مي کنه خب) که :
بــــــــــــله. بالاخره پيداش کردم
اين يکي (!!!) رو ديگه از دست نمي دم
"اين" همونه که من مي خوام
خودِ خودشه
خانوم، با شخصيت، خ . و. ش . گ . ل
مي رم به مامان مي گم
البته يه مدت بايد بگذره ببينم واقعاً همونيه که من فکر مي کنم يا نه!
بالاخره زندگيمه. کشک که نيست
و ...
بعد چي مي شه؟
از اون جايي که "پ . س . ر ها" ؛ اين موجوداتِ عجيب، تنوع طلب هستند و
به نظر، علاقه دارند که با يک نفر نباشند و هم زمان با چندين نفر باشند
(اينو من نمي گم. يک " پ . س . ر " بهم گفت که من به عاقل بودنش ايمان دارم. ولي
متأسفانه درک نمي کنم که : يعني که چي؟)
و "د . خ . ت . ر ها" ؛
اين موجوداتِ عجيب - منطقي يا احساسي فرق نمي کنه - زودتر از "پ . س . ر ها" بزرگ شدند و
جلوي اين "زودتر بزرگ شدن" رو هم نمي شه گرفت
"بزرگ شدنی" که باعث می شه به بعضی مسائل "زودتر" و "جدی تر" فکر کنند
بعد همين تنوع طلبي (خودشون مي گن) و "بزرگتر بودن" ، باعثِ بعضي چيزا مي شه که من الان نمي گم
و آخرش نتيجه ش مي شه :
اين همه وبلاگ هايي که نويسنده هاش از "بي معرفتي" و
"بي مهري" و "نا مردي" و "شکست عاطفي" و از همين درد ها مي گن
نتيجه ش مي شه دخترها و پسرهايي که به قول خودشون "ناکام" مونده ند
نتيجه ش مي شه اين همه قلبِ شکسته که شايد شکستگيِ بعضي هاش رو با هيچ چيزي نشه جبران کرد
که شايد با هزار بار : "اشتباه کردم" و "معذرت مي خوام" و "بچگي کردم" نشه درستش کرد. که نمي شه هم
الان تا همين جا کافيه
اين پست ؛ "احساسي" بود (واقعاً)
در اين زمينه کلي حرف جدي دارم که حتماً همين جا مي زنم
بالاخره من 3 واحد "جامعه شناسي" پاس کردم
اين پست هيچ گونه "جنبه" اي ندارد
فقط گذاشته شده تا متوجه باشيد که :
بــــــــــله. فرتا هست
پ.ن : کي اونقدر منو دوست داره که بياد مشهد حق منو از "فرانه" بگيره؟
به خودم : اي نمک نشناس. حالا يه ذره داره حقت رو مي خوره و
شوخي هاي سنگين مي کنه - زندگيه دانشجويي ازش مردي ساخته - و نصف بدنت
به خاطر شوخي هاش "ناخن کشيده" شده و اس ام اس هات رو مي خونه تا قشنگاش رو
واسه خودش برداره (و چه چيزهاي نامربوطِ اضافه اي هم که قاطيشون نيست) و نمي زاره
دست به موبايلش بزني و خودش 11 شب مي خوابه و نمي زاره تو که
تا 4 صبح بيدار بودي، صبح رو با آرامش و بدون سرو صدا بخوابي و
خريد رفتنتون شده مصداق "به نامِ فرتا، به کامِ فرانه" و مرام نمي زاره و
خرابکاري هات رو گزارش مي ده
عزيزم (فرتا جونم) تو به اين چيزا فکر نکن
تو به وقتايي فکر کن که با هم شلوغ مي کنين و خوش مي گذره و آهنگ گوش مي کنين و
در نهايت صلح و صفا و آرامش و محبت و علاقه؛ بچه هاي خوبِ مامان و باباتون مي شين و
جاي داداشتون رو هم خالي مي کنين و تکيه کلام هاي مخصوص خودتون رو دارين و
يادِ دوستاتون مي کنين و مي خندين و چيزاي جالب از هم ياد مي گيرين و
عکساي دو نفره مي گيرين و درباره ي همه چي حرف مي زنين با هم و.....
آره فرتا؛ به قسمت هاي خوبِ خواهر بزرگ داشتن فکر کن
به اين فکر کن که 2 سال و 8 ماه از تو بزرگتره و
اگه کاري مي کنه که به نظرِ تو "نا مردي" مي ياد؛ شايد به خاطرِ اينه که
احساسِ مسئوليت مي کنه
به خوبي هاش فکر کن نه به دو سه تا دونه اذيت هاش
به مهربوني هاش فکر کن نه به دخالت هاي بي ضررش
به کمک هاش فکر کن نه به خود شيريني هاي قابلِ تحملش
خواهر ها و برادر ها
به قسمت هاي قشنگِ با هم بودن هاتون فکر کنين
يادتون باشه که "ويکتور هوگو" گفت :
ايمان داشته باش که کوچکترين محبت ها از ضعيف ترين حافظه ها پاک نميشوند
(يک ربطي بايد داشته باشه)
اعتراف مي کنم که وقتي نوشتنِ اين پست رو شروع کردم؛ مي خواستم چيزاي ديگه اي بگم
در راستاي متنبه شدن؛ از اين به بعد يک شنبه ها و پنج شنبه ها ميام اين طرفا و طرفاي شما
نظرات رو باز مي زارم که به "پرسه" ثابت کنم که "شيطونک زده" نشدم هنوز![]()
بدرووود - 3 واو به نيت "فرهنگ"، "فرانه" و "فرتا"
...
تو ؛ ای تکیه گاه، ای پناهگاه، ای پناه همگان،
که تویی بی نیاز کننده و شفادهنده و هستی بخش، ای پاینده
...
تو ؛ ای جان، ای جانان، ای ایمان،
که تویی بی نیاز کننده و شفادهنده و هستی بخش، ای پاینده
...
تو ؛ ای ثابت، ای زندگی بخش، ای منشأ حیات،
که تویی بی نیاز کننده و شفادهنده و هستی بخش، ای پاینده
...
بلكه فقط بخاطر اينكه تو سزاوار آرامشي
" حضرت زرتشت"

فرانه (خواهرم) ساعت 08:30 فردا؛ بعد از حدود 6 ماه دوري از خونه (نه خانواده،
چون من همش مي رفتم "اون جا" و خوش به حالش مي شد
) مي ياد خونه
پ . ن 1 : ويــــــــــــــــــژ
پ . ن 2 : يوهاهاهاي معصومانه
پ . ن 3 :
سلام فرانه
سلام دسته ي گلم
سلام اي مظهر خوبي و مهربوني و خانومي و با شخصيتي (اي بابا)
سلام اي نمونه ي همه ي خوبي ها که من رو همه جا بي آبرو کردي
خداحافظ "بگذر ز من اي آشنا..."
خداحافظ آفتاب
خداحافظ زندگي
خداحافظ وبلاگ
خداحافظ "يکي يه دونه بودن"
خداحافظ تا ساعت 4 صبح بيدار موندن
خداحافظ شلخته بازي ( گريه ام گرفت)
خداحافظ خواب راحت
خداحافظ روزهاي خوش شيطون بودن و توبيخ نشدن ( شرارت يک فرزند رو مي شه تحمل کرد.
دو تا رو نمي شه)
خداحافظ تنهايي هاي نيمه شب و انديشيدن ( چه شاعرانه شد)
خداحافظ "بچه ي خوب مامان بودن"
خداحافظ کامپيوتر
خداحافظ
قبل از اين که بيشتر احساساتي بشم؛ پرانتز رو مي بندم
پس :
پرانتز بسته
مردي با "ياشوعا بِن کارچاه" مصاحبه مي کرد:
-"چرا خدا از راه بوته ي خار با موسي (ع) صحبت کرد؟"
پاسخ داد:
-"اگر هم درخت زيتون يا بوته ي تمشکي را انتخاب مي کرد، همين سؤال را مي کرديد.
اما سؤالتان را بي جواب نمي گذارم. خدا بوته ي خارِ بي چاره و کوچکي را انتخاب کرد تا بگويد
بر روي زمين؛ جايي نيست که << او >> حضور نداشته باشد."



