تبليغاتX
ورود عموم آزاد
 

سلام
خب ديگه.  به نظر که من اصلاح ناپذير ميام و اين درس ...
به نظرم به اندازه ي 2 هفته با احساس بودم
بسه فعلاً
به قولي ؛ بي خيالي طي مي کنيم
اگر ...
فقط ...
بگذارند ...

یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 2:33 توسط فرتا| |

 

تولدت مبارک  ...
گل هميشه ياس

<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i19.tinypic.com/8ap5gl3.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i5.tinypic.com/7xsms7c.gif" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 0:8 توسط فرتا| |
 

بگذر ز من ای آشنا

چون از تو من دیگر گذشتم

دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرنوشتم

می خواهم عشقت در دل بمیرد

می خواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد.....

هر عشقی می میرد. خاموشی می گیرد

عشق تو نمی میرد

باور کن بعد از تو

دیگری در قلبم

جایت را نمی گیرد......

<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i9.tinypic.com/6u6ruy9.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 1:27 توسط فرتا| |
 

 

بازي روزگار را نميفهمم!

 من تو را دوست مي دارم،

تو ديگري را،

ديگري مرا...

و ما همه تنهاييم

<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i13.tinypic.com/7xdlyle.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 23:29 توسط فرتا| |
تاریخش گذشت . حذف شد
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 3:6 توسط فرتا| |
وبلاگ بازي تا اطلاع ثانوي تعطيل
من به شدت مي خوام متحول بشم و بشينم درس بخونم (جون خودت)
حالا هر کي جرئت داره بخنده
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 23:16 توسط فرتا| |
دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم. دوسِش دارم . دوسِش دارم . دوسِش دارم.


چيزي نشده. سوزنم گير کرده.

<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i5.tinypic.com/81qw679.gif" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 23:8 توسط فرتا| |
شوجی شوجی شوجی

 

 

به قول "افروز" جونم این گلا ماله خود خودته

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 22:51 توسط فرتا| |
a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i2.tinypic.com/833124w.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 0:55 توسط فرتا| |
(گنجشکه و خرگوشه)
هنوز مي خواستم بپرسم،گنجشگه کدومتونين و خرگوشه کدوم؛ که خودم فهميدم.
به خاطرِ اون "ته ضد حال"، مي خواستم حالتون رو بگيرم. ولي فکر کردم که :
1) تو که جيک جيک مي کني برام، تخم کوچيک مي کني برام. بزاري بري؟
2)ته تغاري هستي
3)نمي توم اين جا بگم
4)حالشا ندارم که حالتونا بگيرم(درست گفتم؟)
5)امروز؛ 18 سال و 1 ماهه شدم و عاقل تر؛وگرنه۱۲روش مختلف براي حال گيري بلدم
6)بگذريم

ضد حال دو لوکس) برای من( :
1.از تعطيلي داريم در ميايم(نمي ذارن که.... )
2.بليت ندارم
3.n تا مقاله و تحقيق و نقد و تمرين و بازنويسي و ... در دستور دارم(هم اکنون نيازمند ياري سبزتان هستم)
4.بلافاصله امتحان (ما هچيمون مثله بقيه نيست)
5.بليت ندارم
6.همه ي "حال" هاي پست قبل، شده "ضد حال"؛ همه ي "ضد حال" ها شد "حال"
7.بليت ندارم
8.اي بابا
يعني واقعاً فکر مي کنن که تعطيلي به خاطر برف؛ از طرف ما مصادف مي شه با نشستن تو خونه و کتاب جويدن؟ گونه ي کم يابِ" دانشجوي درس خوان" در خطر انقراضه. مواظب خودم باشم


(ساناز)
من اول وبلاگت رو زير و رو مي کنم، بعد نظر مي دم
قالبش که خيلي خوشگله
توي فکرم که قالب وبلاگم رو عوض کنم. صورتي به من نمياد

یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 21:36 توسط فرتا| |
حال (واسه من):
فکر مي کردم با اين جا وداع کردم. چه زود برگشتم.
من نرفتم. هورااااااااا. کلاسا تعطيل،مقاله ها تعطيل،نقد فيلم تعطيل(فعلاً)،زود از خواب بيدار شدن تعطيل،ظهر ناهار نخوردن تعطيل،منتظر اتوبوس موندن تعطيل، کوئيز جامعه شناسي تعطيل،دنبال بليت دويدن تعطيل،فلکه ي دوم صادقيه تعطيل(خدا رو شکر).....
حالا مي تونم بازم "بگذر ز من اي آشنا..." گوش بدم
هورااااااااااا. من نرفتم
 
ضد حال(واسه من) :
از اونجايي که قول دادم که اتاق رو مرتب کنم و موکولش کرده بودم به بعد از "برگشتن"، حالا که نرفتم، به نظر بايد.......
من فرانه(دقيقاً "فرانه" نه چيزه ديگه) رو مي خوااااام
من برف مي خوام، لواشکاي "دايي" رو مي خوام
سر خوردن روي برفاي "سربالايي"(خودم ميدونم کجا رو مي گم) رو مي خوام
من بيرون رفتن بدون دستکش و کاپشن رو مي خوام(شال گردن و چکمه دوست دارم)(چون شال گردنم رو فرانه بافته،چکمه رو فرهنگ داده)
من زير برف رفتن، بدون چتر رو مي خوام
مامانم اين جا نمي ذاره، ولي فرانه....
اينا رو يه يک برف نديده ي قطعي گاز نکشيده ي قدرنشناسِ حرف گوش نکنِ سرمانخورده مي گه.


حال(واسه بقيه) :

مامانم ديگه مجبور نيست که من رو قانع کنه که با چمدون برم، نه با يه کوله پشتي
مامانم مي تونه بالاخره مرتب شدن اين اتاق(طفلک) رو ببينه
فرانه اينا من رو حالا حالاها نمي بينن(اين ضد حاله.مگه نه؟)
مامان بابام ديگه نمي خواد با سختي دوري من رو تحمل کنن و همين طور همسايه ها و... (ديگه دونه دونه اسم نمي برم)
حالا که من هستم، پس کسي هم هست که همه ي چيزاي تو يخچال رو بخوره و .... زندگي ادامه پيدا کنه
خيلي کساي ديگه هم از نرفتنِ من حالشو بردن که حوصله ندارم بگم

ضد حال(واسه بقيه):
اوني که.....
اين جا جاش نيست

نکات:
1)پسر عمويي جون، اف8 رو بزن درست مي شه. اگه نشد ولش کن. همين که فهميدم اومدي، خيلي خوشحال شدم
2) کجايي داداش دسته گل؟؟؟
3) من 48 ساعته که فقط 3 ساعت خوابيدم
4)بعضيا دلم رو از چند نقطه ي مختلف شکوندن
5)تو رو فعلاً دوست ندارم. الان فقط زمستون و برف و لواشک و زير برف مونده ها رو دوست دارم. همه چيز جز تو
6)بگذر ز من اي آشنا که الان غرق "حال" و "ضد حال" ام
7)بدرووووود

a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i19.tinypic.com/82uykk1.gif" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

 

جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 2:18 توسط فرتا| |
تاریخش گذشت . حذف شد
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 1:51 توسط فرتا| |
<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i14.tinypic.com/8184q61.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 23:5 توسط فرتا| |
<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i3.tinypic.com/8elc0a8.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 2:1 توسط فرتا| |
مؤمني نزد موشه دِ کوبرين روحاني رفت و گفت :
-" روزگارم را چگونه بگذرانم تا خداوند از اعمال من راضي باشد؟"
روحاني پاسخ داد : " تنها يک راه وجود دارد : زندگي با عشق."
چند دقيقه بعد، شخص ديگري نزد او رفت و همين سؤال را پرسيد.
-" تنها يک راه وجود دارد : زندگي با شادي."
شخص اول تعجب کرد :
- " اما به من توصيه ي ديگري کرديد، استاد!
روحاني گفت :  "نه،دقيقاً همين توصيه را کردم."

<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i18.tinypic.com/7w5zqmc.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 0:4 توسط فرتا| |
<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i13.tinypic.com/6ug147n.gif" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 10:35 توسط فرتا| |

زندگی چیست ؟؟؟؟؟؟؟؟

جواباتون رو برین به http://meisam2774.blogfa.com/

بدین

ممنون

دوشنبه دهم دی 1386ساعت 23:2 توسط فرتا| |
جوان ثروتمندي نزد يک روحاني رفت و از او اندرزي براي زندگي نيک خواست. روحاني او را کنار پنجره برد و پرسيد:
-"پشت پنجره چه مي بيني؟"
-"آدم هايي که مي آيند و مي روند و گداي کوري که در خيابان صدقه مي گيرد."
بعد آينه ي بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:
-" در اين آينه نگاه کن و بعد بگو چه مي بيني."
-" خودم را مي بينم."
-" ديگر ديگران را نمي بيني! آينه و پنجره هر دو از يک ماده ي اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه، لايه ي نازکي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي به جز شخص خودت را نمي بيني. اين دو شيءِ شيشه اي را با هم مقايسه کن. وقتي شيشه فقير باشد ، ديگران را مي بيند و به آن ها احساس محبت مي کند. اما وقتي از نقره( يعني ثروت) پوشيده مي شود، تنها خودش را مي بيند. تنها وقتي ارزش داري، که شجاع باشي و آن پوشش نقره اي را از جلوي چشم هايت برداري، تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوست شان بداري."

<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i11.tinypic.com/7y4eq7n.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>

( پدران، فرزندان،نوه ها- پائولو کوئيلو)

دوشنبه دهم دی 1386ساعت 22:55 توسط فرتا| |
<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i14.tinypic.com/8b74v3a.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 1:56 توسط فرتا| |
سلام
من دقيقاً حالا ديگه مي دونم اگه کسي به روم اسلحه بکشه ، عکس العملم چيه.
خوابشو ديدم.الان تعريف مي کنم. ::::: يه جايي بودم که مثله پارکينگ اتوبوس ها بود( چي ميگن بهش؟ )چند نفر از دوستام هم بودن. شب بود . نمي دونم چه آزاري داشتيم که اون موقع شب، قايم موشک بازي مي کرديم.( واقعاً نمي دونم) خلاصه....  نوبت من شد که چشم بزارم.وقتي تا 20 شمردم( 10... 20 من اومدم) ( حسش نبود تا 100 بشمارم) اومدم بيرون که دنبال بقيه بگردم.دو نفر رو که پيدا کردم(آفرين به من) براي پيدا کردن اوناي ديگه، نمي دونم چي باعث شد که رفتم در يک کاميون رو باز کردم؛ که از قضا کاميونه با رانندش بود. هيچي ديگه... گفتم ببخشيد و خواستم بپرم پايين که راننده هه منو کشيد تو. قفل مرکزي رو زد و همه ي درها( همون در طرف من فقط ) قفل شد. بعد يهويي تفنگشو در آورد.
عکس العمل من : واستادم همين طوري طرف رو نگاه کردم . سعي کردم با استفاده از همون قيافه ي محبوب و محجوب و مظلوم و معصوم( که تا حدي اومده پايين ) کاري کنم که دلش نياد منو با تير بزنه. ولي طرف يا خيلي بي رحم بود يا شايد منو مي شناخت. ولي بگم که يه ذره هم نترسيدم و ابداً غرورم نذاشت که بهش التماس کنم. خلاصه.....    همين طوري که تفنگشو گرفته بود طرف من .... (کار به خصوصي نکرد). استارت زد و ماشين رو روشن کرد.معلوم نشد چرا اون دوستام نيومدن نجاتم بدن. همين جور جاهاست که آدم دوستاشو مي شناسه ديگه. اينجا بود که رانندگيش شروع شد و باز هم درست اينجا بود که من فهميدم؛ فقط من نيستم که مي تونم با يک دست کارهامو بکنم(همين الان دارم با يک انگشت تايپ مي کنم) آقاي راننده با يک دستش تفنگ رو نگه داشته بود و با دست ديگش،هم فرمون رو گرفته بود ،هم دنده رو عوض مي کرد ،هم راهنما مي زد ، هم آينه تنظيم مي کرد ، هم ...  قابليت هاي بالايي داشت.رانندگيش هم که افتضاح بود.من داشتم فکر مي کردم که قبل از اينکه اين جناب آدم ربا بخواد منو با تير بزنه، احتمالاَ با اون طرز رانندگي توي ماشينش له شدم.(مهم نيته)
يه بار مؤدبانه ازش خواهش کردم که کاميون رو نگه داره و بزاره من برم و خانواده اي را از نگراني در آورد و مژدگاني شما محفوظ است. شماره ي تماس : 0511........         يه ذره هم توجه نکرد.
فکر کردم ، هر کاري نتونم بکنم ، حرف که مي تونم بزنم.
گفتم : "شما الآن از ديدگاه جامعه شناسانه ، يک تبهکار محسوب مي شين. اين که چي شده شما به اينجا رسيدين، از جنبه هاي مختلف مي تونه بررسي بشه.  « لومبرزو » قبول داشته که يادگيري اجتماعي مي تونه به تکامل رفتار جنايت کارانه مؤثر باشه. اما بيشتر جنايت کارها رو از نظر زيست شناختي، فاسد و ناقص مي دونست. اين عقايد بي اعتبار شد. «»ويليام.ا.شلدن» عقيده داشت که بين «مزومورف ها» ، «اکتومورف ها » و اندومورف ها » ، همون مزومورف ها احتمال بيشتري داره که بزهکار بشن.اين چيزا به ايکس و ايگرگ هم خيلي مربوط نيست.شايد هم شما روان رنجوري و شخصيت غير اخلاقي داري.شايد بعضي از خودداري هاي مرحله ي اوديپ رو ياد نگرفتي. روان رنجور؟ کناره گير ، بي احساس ، اي خشنِ متلذذ از خشونت. «اميل دورکيم»  مفهوم بي هنجاري رو براي اشاره به اين فرض به وجود آورد که در جوامع امروزي، معيارها و هنجارهاي سنتي بدون اينکه با هنجارهاي جديد جاشون پر  . بشه فراموش مي شن . بي هنجاري وقتي وجود داره که معيارهاي روشني براي راهنمايي رفتار توي حوزه ي معيني از زندگي اجتماعي وجود نداشته باشه  . در اين شرايط ، به عقيده ي دورکيم، مردم احساس از دست دادن حس جهت يابي و نگراني مي کنند. از همه ي اينا نتيجه مي گيريم که بي هنجاري يکي از عوامل اجتماعيه که بر تمايل به خودکشي تأثير مي ذاره. خب اي ناهنجار...  خودتو اصلاح کن که تمايل به خودکشيت کم بشه.. چرا آدم مي دزدي؟ ؟ روانِ رنجورِ کناره گيرِ بي احساسِ خشنِ متلذذ از خشانت. "
 در اينجا بود که کاميون رو نگه داشت. يه اسکناس گذاشت کف دستم و گفت : " بيا اين 2000 تومني - نمي دونم در زبان محاوره به تومان چي مي گن- رو بگير و فقط برو. من معذرت مي خوام که شما رو دزديدم."

به اسکناسه نگاه کردم. ديدم 200 تومنيه نه 2000 تومني. هنوز مي خواستم درمورد جرايم يقه سفيدان (بي ربطه) و اين توضيح بدم که من دارم حقوق مي خونم و حق خودمو مي دونم و 200تومن واسه گذشتن از يه همچين جرمي خيلي کمه... که .... که تفنگشو گرفت طرفم و ************************...
بقيشو نمي دونم. اگه امشب دنبالش رو ديدم، بعداً تعريف مي کنم.

واقعاً تا اينجاش رو خوندي؟ واقعاً؟ قبول. بي مزه بود. .

مهم: خواندن اين خواب براي اطفال زير 18 سال توصيه نمي شود.(نخون آقا . مگه با شما نيستم؟؟)

کجاست استاد جامعه شناسيمون که من و ببينه

شنبه هشتم دی 1386ساعت 0:43 توسط فرتا| |
تاریخش گذشت . حذف شد

جمعه هفتم دی 1386ساعت 17:32 توسط فرتا| |
تاریخش گذشت . حذف شد
جمعه هفتم دی 1386ساعت 0:18 توسط فرتا| |
تاریخش گذشت . حذف شد

جمعه هفتم دی 1386ساعت 0:17 توسط فرتا| |
تاریخش گذشت . حذف شد

جمعه هفتم دی 1386ساعت 0:15 توسط فرتا| |
تاریخش گذشت . حذف شد

چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 23:31 توسط فرتا| |