تبليغاتX
ورود عموم آزاد
قرار بود دو روز پيش برم ولي هنوز اينجام. به نظر که امشب هم نمي رم. احتمالاً رفتنم افتاد به دو روز ديگه.
خلاصه...
يه چيزي: يکي از دوستام گفت که وبلاگم اصلاً آموزنده نيست.
من نمي دونم مگه چي بايد آموزنده باشه؟ مگه آدم از هر اتفاق زندگيش چيزي ياد نمي گيره؟ نبايد که هر اتفاقي مي يفته يه اعلان باهاش باشه که : " من آموزندم ، ازم درس بگيرين "
از اشتباه هاي بقيه هم ميشه تجربه ي غير مستقيم داشت.آدم بايد خودش چشم و گوشش باز باشه که چيزي ياد بگيره( به همه توصيه نمي شه) که بتونه همون چيزاي آموزنده ي مخفي رو توي هوا قاپ بزنه و ياد بقيه هم بده.
الان اون دوستم کلاً باهام قهره. ( فکر کنم. هنوز ازش نپرسيدم که اين کارش قهره يا نوعي محرک ...)
به هر حال. دوست عزيزم. اگه اومدي اينجا که ببيني متحول شدم يا نه، نظر هم بده، حتي اگه قهري.
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 13:1 توسط فرتا| |
سلام سلام
هوراااا
بالاخره ، خانوم همسايه ي عزيزم ، مقالم رو نوشت.
دستش درد نکنه. سرما خورده بود ولي آخرش نوشت. بگذريم از اين که به جاي موضوع " محروميت جوانان از تحصيل "، براي موضوع " محروميت زنان از اشتغال" مقاله نوشته. خودم يه کاريش مي کنم. مقالش خيلي توپ شده ، دوست داشتم بزارم اين جا تا بقيه هم فيض ببرن،  ولي مي ترسم که از نيويورک تايمز بفرستن دنبالم و بعداً حوصله ندارم که....
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 13:0 توسط فرتا| |
تاریخش گذشت . حذف شد

دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 0:12 توسط فرتا| |
جنگ بر عليه مسايل خاصي که با گذر زمان حل مي شود، فقط نيروي شما را به هدر مي دهد. يک داستان چيني بسيار کوتاه، اين موضوع را به تصوير مي کشد :
ناگهان در ميان دشتي، باران گرفت. مردم به دنبال سرپناه مي دويدند، به جز مردي که همان طور آرام به راه خود ادامه مي داد.
کسي پرسيد : " چرا نمي دوي؟"
مرد پاسخ داد : " چون در جلوي من هم باران مي بارد! "
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:56 توسط فرتا| |
سلام سلام

خدمت داداش گلم : عزیزمیییییییییییییییی  بازم نفسو داشتی؟؟

مواظب خودت باش

استفاده ی شخصی : اونجا هوا چطوره؟ برف نیومد؟

شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:55 توسط فرتا| |
happy b-day 2 me

شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 2:17 توسط فرتا| |
تا حالا شده يه کيسه آرد رو سر خودت خالي کني؟
تا حالا شده تا گردنت بري توي گِل؟
تا حالا شده دستمال هاي يه جعبه دستمال کاغذي رو يه جا بکشي بيرون؟
تا حالا شده يه لوله ي خمير دندونِ کامل رو توي ظرف شويي خالي کني؟
تا حالا شده روي پره هاي پنکه سقفي کلاستون، پودر گچ بريزي ؟ تا وقتي روشنش مي کنن.....
تا حالا شده يه حلقه نوار چسب رو عمودي و افقي، همه جا بچسبوني؟
تا حالا شده تمام لامپ هاي سالن و کلاس هاي 3طبقه ي مدرستون رو روشن کني؟
تا حالا شده با ماشين بکوبي به ديوار؟
تا حالا شده خودت يا يکي ديگه رو از يه جاي بلند پرت کني پائين؟
تا حالا شده به اوني که دوستش داري، بگي که "نفسته" ؟
تا حالا شده دنبال يه گربه تا سر خيابون بدوي؟
تا حالا شده سرت رو فرو کني تو برفا؟
تا حالا شده  شترسواري کني؟
تا حالا شده بتوني با هر چي که دوست داري آب ليمو بخوري؟
تا حالا شده يه ديوار سفيدِ بزرگِ تميز رو با مدادت، پر از پروانه هاي ريز بکني؟

واقعاً شده؟ خوش به حالت. تعريف کن ببينم.

شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 0:16 توسط فرتا| |
تاریخش گذشت . حذف شد

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 23:27 توسط فرتا| |
هنگام ملاقات با يک شخص، يکي از اين دو اتفاق رخ مي دهد :
يا با او دوست مي شويم، و يا سعي مي کنيم عقايد و باورهاي خود را به اين شخص تحميل کنيم. وقتي زغال نيم سوزي به زغال ديگري برسد ، همين اتفاق مي افتد . يا در آتش خود با او شريک مي شود، و يا زير فشار زغال ديگر، خفه و خاموش مي شود.
معمولاً وقتي در ملاقات اول به خود مطمئن نيستيم، سعي مي کنيم خود را بي تفاوت، مغرور ، يا بيش از حد فروتن نشان بدهيم. نتيجه اين است که ديگر خودمان نيستيم و حوادث ما را به دنياي غريبي مي راند که از آنِ ما نيست.
براي جلوگيري از اين اتفاق، بگذاريد که احساسات نيکتان هم از نخست آشکار شود. غرور ، اغلب نقابي بيهوده بر جبن است، پس مانع شکوفايي رخدادهاي خير در زندگي شما مي شود.

Epicetus
اپيکتتوس که بين سال هاي 55 تا 135 ميلادي زندگي مي کرد، برده به دنيا آمد و يکي از بزرگ ترين.....
بقيش رو برين تو کتابِ "پدران فرزندان نوه ها " ي پائولو کوئيلو بخونين

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 23:22 توسط فرتا| |
درست شد

 

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 1:35 توسط فرتا| |
تاریخش گذشت . حذف شد

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 0:26 توسط فرتا| |
يه چيزايي برام عجيبه
اين که چرا بايد يک مقاله ي 8 صفحه اي بنويسم
اين که چرا دادم خانوم همسايه برام بنويسه
اين که چرا هنوز ننوشته و داره تنبلي مي کنه
اين که چرا من دارم پس فردا از اين ديار غمنگيشِ غمنناکِ پر تلاطمِ امواجِ درياها(ها؟)  مي رم و هنوز مقالم آماده نيست
اين که چرا يه مقاله ي تحليليه 500 کلمه اي هم دارم که هنوز نگاه نکردم که ببينم موضوعش چيه
اين که چرا بايد 6تا امتحان رو توي 8روز مي دادم
اين که چرا توي 68 ساعت فقط اون وسطا اتفاقي 2ساعت چرت زدم
اين که چرا با اون همه درس خوندن، آخرش همه ي سؤالارو با اطلاعات عمومي خودم جواب دادم
اين که چرا سؤالي که گفته بود "مختصراً توضيح بديد" رو من 17 خط و12 کلمه(چون خوب بلد بودم) براش جواب نوشتم و يادم نبود که اينجا دبيرستان نيست که وجبي نمره بدن
اين که چرا 8صفحه مي تونم درباره ي چيزاي عجيب بنويسم ولي مقالم رو سپردم به خانوم همسايه
اين که چرا از الان يه حسي بهم مي گه آخرش هم خودم بايد توي قطار مقالم رو بنويسم
اين که چرا اعتراف کردم که مقالم رو خانومه همسايه قراره بنويسه
اين که چرا انقدر اينجا گير دادم به خانوم همسايه
اين که چرا از هر جا بخوري به بن بست باز مي رسي به همون خانوم همسايه
اين که چرا الان بايد يادم بياد که اون مقاله ي 500 کلمه اي رو دادم به خانوم همسايه نه اون 8 صفحه ايه رو
اين که چرا حالا که الان يادم اومده بايد همه ي جمله ها ي بالا که مربوط به"مقاله" مي شن رو از اول بنويسم
اين که چرا جمله ها رو عوض نمي کنم چون ديگه....
اين که چرا الان فارسي تايپ کردنم به حد مطلوب تري رسيده
اين که چرا دستگاه ليمبيکم هنوز ضعيفه و يه فکري بايد به حالش بکنم
اين که چرا حالا که صحبت از دستگاه ليمبيک شد مي خوام باز گير بدم به خانوم همسايه
اين که چرا خانوم همسايه دبير زيست هستن
اين که اصلاً چي باعث شد من مقالم رو بدم اون بنويسه چون زيست کجا و حقوق کجا
اين که چرا شايد اين بر مي گرده به من که رشتم تجربي بوده
اين که چرا چيز هاي عجيبم همين جا ته کشيد


نه... جان من يه بار برگرد بشمار ببين چند بار گفتم "خانوم همسايه" آخرشم مي گن جوونا تشکر بلد نيستن بکنن.
اين که چرا انقدر از خانوم همسايه اسم بردم با اينکه مي دونم هيچ وقت اينا رو نمي خونه هم برام عجيبه.

چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 23:21 توسط فرتا| |
در اينجا مي خوام از فرهنگ عزيزم تشکر کنم که 2 تا نظر (که...)
داده. بازم بيا. البته خودم مي دونم که مي ري ديگه پشت سرتم نگاه نمي کني.من کاملاً مثبت انديشم. پس بازم منتظرتم.
يه تشکر ديگه هم دارم ازهمه ي ...   به وبلاگشون حتماً سر بزنين.
http://aghvam.blogfa.com/
من هميشه قبل از سر زدن به وبلاگ خودم يه دور مي رم اونجا
راستي فرهنگ ... هيچي. نمي خوام از اين وبلاگ استفاده ي شخصي بکنم. پس تا الان چي کارکردم؟ 
استفاده ي شخصي من :: هواي خودتو داشته باش سرما نخوري.عزيزميييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي
خداييش نفسو داشتي؟

چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 23:18 توسط فرتا| |
سلام
ديشب قبل از خواب چه فکرايي توي سرم بود که بيام اينجا بنويسم.....
که الان يه دونش هم يادم نمياد. نمي دونم چرا هيچ وقت به حرف اون استاد محترم ( اسم نمي برم، چون اون که نمياد اينجا سر بزنه. چرا نيرو واسه خودشيريني صرف کنم؟)
داشتم مي گفتم ؛ نمي دونم چرا هيچ وقت به حرف اون استاد محترم( اسم نمي برم، چون...) (از علائم ضعف دستگاه ليمبيک) گوش نمي کنم که مي گن : " وقتي ايده اي به ذهنتون مي رسه، همون موقع يادداشتش کنيد و به حافظتون اتکا نکنيد ."
خب بالاخره اين منمو بايد همه چيزم با بقيه فرق کنه.
بي خيال.آهااااااا
گفتم " استاد محترم " يادم اومد چي مي خواستم بگم. (يکي از اون 10 تا )
اينو فقط به اونايي مي گم که "حسن" عزيز رو مي شناسن.( يعني من الان دارم دستي دستي خودم و فنا مي کنم )اصلاً هيچکي نفهميد که من کدوم حسن رو مي گم. سکرت بازيش خيلي غليظ شد. داشتم مي گفتم.توي اين تبليغات وبلاگ، يه تبليغ بود در مورد آقاي قاليباف( اسم کوچيکشون الان يادم نيست.اين بر مي گرده به همون ضعف...) که عکس ايشون هم تمام و کمال حضور داشت.من دقت نکردم که تبليغه چيه.نکته اي که اين آقا رو ربط مي ده به آقاي حسن عزيز؛ اينه که يه نفر( !!!!!!!! ) همون جا از من پرسيد : " اين حسن عزيز نيست؟؟ "
وقتي اينو پرسيد، من رسماً.... (نمي گم چي )
من هنوز از دو شب پيش ، تو فکرم که اون يه نفر چه وجه تشابهي بين اين دو نفر ديده که ....   آخه هر گردي که......
واي .....      مي دونم که .......       اين سه نقطه ها هنوز کسي رو از پا در نيورده
جديداً خيلي دچار خودسانسوري شدم
مثلاً مي گم ....     هيچي    ( الان کامل متوجه شدي خود سانسوري چيه)
خب بسه ديگه. نمي خوام آخر عمري از امر مقدس تحصيل محروم بشم.فقط يه چيزي : منو ديدي نديدي ( هيچ ربطي به ضرب المثل مربوط به "شتر " نداره.اين يه ضرب المثل ديگه ست )
اگه خودم دقت کنم، دارم اينجا همه ي " ربط ها " رو ، " بي ربط " مي کنم.
خب همينه ديگه.....
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 0:3 توسط فرتا| |
تاریخش گذشت . حذف شد

سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 0:27 توسط فرتا| |
تاریخش گذشت . حذف شد

سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 0:24 توسط فرتا| |

تاریخش گذشت . حذف شد

دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 0:49 توسط فرتا| |

در اينجا مي خوام زندگي نامم رو بريزم بيرون.
" وي در تاريخ 1368/9/23 چشم به جهان گشود.
از همون اول معلوم بود چي کارست چون ساعت 4 صبح خدا بود که لطف کرد و قدم به اين کره ي خاکي گذاشت. بگذريم.... اگه بخوام جريان تولدش رو کامل تعريف کنم ، مي شه مثنوي هفتاد من. فقط بگم که ممکن بود زنده نمونه، ولي خب موند ديگه.
از همون بچگي خوش اخلاق بود و پشت چراغ قرمز واسه همه شکلک مؤدبانه در مي اورد.نمي دونم چه طوري توضيح بدم که قانع شين شکلک مؤدبانه هم وجود داره. البته اين هيچ ارتباطي به تربيتش نداشت. در دوران دبستان هم کلاسي هاش از دستش عاصي بودن ولي هميشه معلماش از مامانش مي پر سيدن: " اين بچه ي شما تو خونه مشکلي داره که اينقدر ساکت و مظلومه؟؟؟"
از همين جاها بود که به "آب زير کاه معروف" شد.
کار خودش و مي کرد و دم به تله نمي داد.در همون دوران دبستان يه چند بار تعهد داد که ديگه شربازي در نياره(اين خودکفا بودن رو ميرسونه) و البته مامان باباش ازاون تعهدات اطلاعي ندارن خوشبختانه.در دوران راهنمايي به جاي "آب زير کاه" مودبانه بهش مي گفتن " زبل".
اگه کاري هم مي کرد، هميشه قيافه ي مظلوم و معصوم محجوب و محبوب و ...( هر چيزي بر وزن مفعول) و نمره هاي ماشالا خوبش ، نجاتش مي داد. دوران دبيرستان که ديگه چيزي از شخصيت کم نداشت. پيش دانشگاهي رو بي خيال. الان داره در رشته ي مقدس حقوق درس مي خونه تا بتونه يه روزي حقي رو که از بقيه خورده پس بده.
يکي از افتخاراتش اينه که هيچ وقت از کلاس بيرونش ننداختن و نمره ي انضباطش هم هميشه 20 بوده. که اين بر مي گرده به همون " آب زير کاه " بودن مذکور.باز تآکيد مي کنم که اينا هيچ کدوم ربطي به تربيتش نداره چون تا جايي که من مي دونم کسي واسه تربيتش کم نذاشته و اينکه چرا مثله خواهر و داداشش، متشخص نيست هنوز ريشه يابي نشده.( که در دست اقدام هست )
ديگه..............  تايپ فارسيش به يواشيه مدت زمان سر رفتن حوصلشه. الان هم داره با جون کندن و علاقه ي زياد تايپ مي کنه.
آهااااااا
راستي.... اسمش فرتا نيست. " فرتا" مخلوطي از اسم و فاميلشه. توي آکسفورد هم نگاه کردم، خوشبختانه کاملاَ بي معنيه. اگه کسي مي دونه که ممکنه معنيه بدي بده ، لطفاَ بگين. چون اصلاَ قشنگ نيست که يه شخص متشخصي مثله من رو خودش اسم بد بزاره
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 0:22 توسط فرتا| |
امروز يک شنبه بود. جمعه همون قدر که روز کودک و تلويزيون بود، روز دانشجو هم بود. مي بيني تو رو خدا.من وقتي فهميدم روز دانشجو هم هست که چند تا اس ام اس در مورد يه بچه مارمولک دم بريده ي تحصيل کرده که تو پلاستيک، پرس شده و بهش مي گن : کارت دانشجويي بهم رسيد.
اينکه چرا من هنوز 18سالم نشده و بچه مارمولک دم بريده ي تحصيل کرده هم هستم، واسه اينه که شناسنامم رو بزرگ گرفتن.
الان ديره ولي روز همه ي بچه مارمولکهاي دم ...(ايضاَ) مبارک باشههههههههه.
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 0:20 توسط فرتا| |
سلام    1386/09/18
مي خوام يک تصميم بگيرم(خدا خيرم بده) از اونجايي که اينجانب 6روز ديگه رسماَ مي زنم تو کار قانوني شدن و اون طور که مي گن 18سالم ميشه، مي خوام اگه خدا بخواد متشخص بشم.اينم که الان دارم جون مي دم و فارسي مي نويسم يکي از علائمشه انشاءالله.
اگه اينا رو دارم اينجا مي گم ، واسه اينه که پس فردا که اومدم خزغبلات(هيچ وقت نفهميدم يعني چي) بنويسم اينا رو ببينم و يادم بياد که بايد يادم باشه عاقل شدم . 2تا وبلاگ دارم ولي در اين حدود نيستن.شايد با تحول من اون 2تا هم متحول بشن.از شدت تحولاژنيزه شدن احساس مي کنم مي خوام پرواز کنم، يکي بياد من و از سقف بکشه پايين.
يه چيز ديگه: امروز گل کاشتم. وسط خواب و بيداري لطف کردم اشتباهي 2 تا اس ام اس رو واسه کل ليست، سند کردم . منم که ليستم در هم... واسه چه کسايي که نرفت... تازه 3تا شماره موبال ترکيه هم قاطيشون بود(فکر کنننننن)بدتر از اين؟؟؟ اين واسه من يعني خودکشي. از اونجايي که روزهاي ديگه هم بي دشت نيستم ، احتمال زياد، قبض موبايل که بياد منو با گوشي ساعت 9شب، مي سپارن به شهرداري.خلاصه که اين همه استعداد من داره همين جوري هرز ميره.

نمي دونم 18ساله شدن مزه داره يا نه. شايد از اين به بعد آدم رو يه طور ديگه  نگاه کنن، که البته در اين مورد بايد بگم که از همون اول هم من رو يه جور ديگه نگاه مي کردن.
راستي اين وسطا يه بار برقا رفت و از اون جايي که من از علاقه مندانم، با روي خوش اومدم و دوباره جون دادم و دوباره فارسيجات از خودم تراوش دادم.
اين که چرا اينا رو اينجا مي گم واسه اينه که بالاخره يه جايي بايد بگم و کجا بهتر از اينجا.
يه چيزاي ديگه هم مي خواستم بگم که يادم رفته. شايد از ضعف دستگاه ليمبيکمه( بالاخره يه جوري بايد ثابت کنم که رشته ي تجربي بودم). در پايان برنامه مي خوام بي ربط ترين جمله ي ممکن رو بگم : " پيشم بمون که تا ابد، دنيا رو با تو دوست دارم "
( اينجا داره بارون مياد، شايد واسه همينه که احساساتي شدم)
داره از فارسي نوشتن خوشم مياد.

دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 0:14 توسط فرتا| |
سلام
اين که مي بيني اينا تاريخاشون همه يکي هست، واسه اينه که همشون رو دارم يهويي مي زارم اينجا.
اين " اين که مي بيني... واسه اينه که " داره کم کم ميشه حرف تو دهنم.
ها ها ها ها
هنوز مونده 18سالم بشه ، پس هنوز واسه دري وري گفتن وقت دارم.
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 0:12 توسط فرتا| |