تبليغاتX
! ورود عموم آزاد

از آوردن اطفال خودداری نشود

ایستگاه

توسط فرتا در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 1:30 | موضوع

 

اين وبلاگ، عمراً، مؤکداً ، تأکيداً، تضميناً ، ابداً، تا 15 شهريور 1387، آپ نخواهد شد.


| لينک ثابت

غرغرّش

توسط فرتا در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 0:20 | موضوع

 

برای هیچ کس خوندن غرغرهای یک آدم غریبه یا حتی یک آشنا، سرگرم کننده نیست و تا جایی که برای من اتفاق افتاده؛ نه تنها کسالت می یاره بلکه ممکنه نظرت هم در مورد طرف "غرغرو" عوض بشه. غرغر کردن نه ترحم میاره نه محبت. پس چرا غرغر می کنیم؟


اینو من نمی دونم و برای همین می خوام با سری پر از ویژ و غیژ و بدون توجه به خط های بالا؛ غر بزنم.
تا دیشب توی صفحه ورد، با فونت 8 می نوشتم تا نوشته هام از فاصله ی سه متری قابل خوندن نباشند تا کسی چیزی از ریز ریزه های من سر در نیاره. اما حالا با فونت 26 می نویسم...


 5 مطلب برای پست کردن نوشته بودم؛ درباره ی رفتن به پارک، درباره ی خانم و آقای مسن همسایه، درباره ی آب و برق، درباره ی خونمون و آخری درباره ی دست مامانم و حیرت آور بودن عیادت کننده هاش و تعریف جریان تصادف توسط مامانم که هربار می رسه به جایی که ماشین اول زد به فرتا، فوری اظهار می دارند که : اِ اِ اِ ... الان حالش خوبه؟  گو اینکه توجه کافی مبذول نمی دارند که اونی که الان برات شربت آورد نوش جون کردی همون فرتای تصادف کرده  بود.


می دونم 5 مطلب مذکور رو زنده زنده  delete می کنم؛  چون انقدر توشون شادی و شنگولی تصنعی وجود داره که حال هر جنبنده ای رو دچار انقلابات منقلبی می کنه. اون قدر مصنوعی که تعجب نمی کنی اگه بدونی با چه حالی اونا رو نوشتم ، که هنوز رگه هایی از همون " حال "  توی حال الانم هست که باعث می شه خنده هام مزه ی قیر بگیرن (eeew  چه تشبیه بدون ربطی. مگه اینکه تا حالا قیر خورده باشی) .


 می دونم "این نیز بگذرد" یعنی چی. شاید دونستن همین باعث می شه خیلی به خودم سخت نگیرم. اما چندتا اتفاق بد بعد از چندتا اتفاق خوب، حال من رو بدجوری می کنه تو قوطی. که به حول و قوه ی الهی (درست نوشتم؟) اونقدرها طول نمی کشه .


تا حالا یک دوست رو از قلبت بیرون کردی؟
طوری که من تجربه کردم، بیرون رفتن یک دوست از قلبت از مردنش بدتره و بدتر هم می شه اگه خودت بیرونش کرده باشی.   همه ی نشونی هاش رو پاک کردم به غیر از یه دونه کوچولوشو ...  اما حتی بهش یه نگاه دزدکی هم نمی ندازم. می دونم زود فراموش می شه، چون حواسم جمع هست که به منطقم گوش کنم نه احساسم و اونقدر این آخرا خبرای خوب شنیدم که متعادل بمونم و از غصه نمیرم که نمی مردم هم !


این اتفاق که اسمی هم براش ندارم، سال اول یا دوم دبیرستان هم برام افتاد. دوستی رو از دست دادم. که حالا توی خاطراتم مثل یک وفات یافته ازش یاد می کنم.
چد سالی می شه که به دوست مشترکمون می گه یه روز می خوام به فرتا زنگ بزنم. هنوز که نزده و من هم هیچ مدل کششی در ابعاد وجودی پر از یأس عمیقم حس نمی کنم.
(خوشم میاد وقتی غرغر می کنم جمله های کم ربط بگم. نظری داری؟ )


26 ساعت می شد که توی خودم فرو رفته بودم و تمایلی هم به بیرون اومدن نداشتم.
برای سوگواریت نه اشک ریختم نه آهنگ غمگین گوش دادم.
یادت باشه که ناراحتی من در بدترین حالت 12 ساعت طول می کشه که احتمالاً 8 ساعتش رو می خوابم.
برای قلب، جراحت آوره که "به یاد بودن" رو با تک زنگ به دوستت یاد آوری کنی چون حوصله نداری بلند بشی بهش زنگ بزنی.
 اما اگه می دونستی یه دونه اس ام اس تو، چقدر خوشحالم می کنه ، دریغ می کردی؟ !
اصلاً دقت کرده بودی که چقدر راحت می شه با حرف اول اسم تو یه قلب کشید ؟ !
 که من کشیدم. مثل بچه های شلخته؛ خیلی از صفحه های کتابم حرف اول اسم تو رو داشت. مثل دخترهای دبیرستانی که حالا 3 سال می شه که ازشون فاصله گرفتم. (با عرض معذرت از تمامی دخترهای دبیرستانی که فکر می کنم اینجا فقط شامل زهرا می شه).

 

توضیح خود غرغرو بین مآبانه :
این غرغر درباره ی 4 موضوع مختلف بود بنابراین به تنهایی مخاطب خاص نداشت. اما افراد مورد بحث، اگه با آنچه که در توان دارند سعی در یافتن ارتباطی با خودشون باشن، پیدا کردن اشارات مستقیم کار سختی نیست.


| لينک ثابت

پست شخصی

توسط فرتا در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 15:36 | موضوع


این یک پست شخصی- خانوادگی می باشد وپس از رؤیت شخص مورد نظر حذف خواهد گردید، شاید هم حذف نگردید.

با عرض سلام و شاد باش و تبریک و ای ول خدمت پرنسس ؛
خوبــــــــــــــــی ؟!؟!؟!؟!؟!  مشعوف کردی منو رفت. مسنجرم هنگ بود، کامنت دونیت باز نشد، 5بار اس ام اس دادم نرسید، در دسترس هم که نیستی ، این چه زندگی ایه ؟؟؟ برای همین این جا برات توضیح می دم.
عزیزم؛ از آن جایی که من در کودکی؛ آبشار رو با فواره قاطی می  کردم، انتظارش هست که در این سن، خواهر شوهر رو با زن برادر قاطی کنم   به همین جهت برداشت من از اس ام اس تو همونی بود که باید می بود تازه قبلش هم یکی دیگه (یعنی کی ؟)  بهم اس ام اس داده بود و جلوتر خوش خبری داد

این هفته دوتا (تقریباً 3تا، یا شاید 4تا) خبر خوش بهم دادن. یکی همین ، یکی هم درباره ی داداش کوچیکه (عمراً اگه لو بدم )، یکی هم درباره ی خودم، ...  خلاصه که نیش من همین جوری تا بناگوشم بازه
از دور با احتیاط می بوسمت
بدرود
مشروح اخبار : اخبار مربوط به من و برادر کوچک (کوچیکتره دیگه!؟)  از جنس اخبار خوشایند شما نیست، الکی دلتو صابون نزن

 


| لينک ثابت

توسط فرتا در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 3:39 | موضوع

بر می گردم !


| لينک ثابت

تصادفیه

توسط فرتا در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 0:50 | موضوع

1 – تصادفاً تصادف کردیم
2- شرح واقعه :
راننده زد به خلاص – خلاص زد به ماشین – ماشین زد به من – من زدم به والده – والده زد به زمین – زمین زد به دست والده – دست والده تقدیراً شکست
فوقع ما وقع – و سرنا الی الهاسبیتال
3- در بیمارستان :
آقای راننده (متخلف) بدو بدو می رفت این ور ، مراجعه می کرد به اون ور، آب قند برای مامانم می آورد ، حرص می خورد، جوش می زد، سیبیلاشو می جوید، قرمز می شد، رنگ عوض می کرد ،  از مامانم می پرسید :
- آب قنده شیرین هست؟ حالتون چطوره؟ دستتون درد می کنه؟ خوبین؟ بهترین؟ بدترین؟ چی لازم دارین؟ آب میوه بخرم؟ [نفت بگیرم؟]

و اما من (فرزند خلفِ شخص مصدوم) :
- ... مامان !  این چراغ سیالکتیکا چه جوری روشن می شن؟  بلدی؟

4-  مامان را به طبیبان سپردیم و خود در پی بررسی بیمارستان روان شدیم.

5-
 الف . رفتم برای بررسی اتاق "جراحی کوچک مردان" کذا
خبر به خصوصی  -  -  نیست. 3تا خانوم نشسته بودن چایی می خوردن. (؟؟!!!)
ب. آن آقای دکتر تپل این بارهم رفته بود ناهار ..؟.. کنه
ج . پسر کوچولویی رو دیدم . داشت از مامانش می پرسید :
-  مامان ! دست این خانومه چی شده؟
- اوف شده عزیزم
- می بینم اوف شده. چی کار کرده که اوف شده؟
- رفته توی خیابون فوتبال بازی کرده، شبا دیر خوابیده، خواهر و داداششو اذیت کرده، به حرف مامانش گوش نداده این جوری شده

مسیر انگشت اشاره ی پسرک  رو دنبال می کنم.
 مامان منو می گفت.

6- نتیجه : دست والده را آتل پیچ کردن. مشکوک به شکستگیست و باید بررسی شود.

7- به خانه بازگشتیم و مرا فرستادند پی خرید نان به نانوایی.
من (فرتا - علیه رحمة من بعد الواقعه) در خیابان (قد سکنّا فی سنوات العدیده) تا به حال "دست به نان" مشاهده نشده ام و با هیبت "دست به نانی"  شناخته نمی شوم.
در همین جهت؛ از نانوایی که به در شدم؛
 نه خانوم همسایه منو شناخت
نه اون یکی خانوم همسایه
نه پسر خانوم همسایه
نه کارگر زحمتکش ساختمان نیمه کاره ی کوچه ی بالایی که هر بار منو می بینه، برام می خونه :
بگو چی صدات کنم – نرو بزار نگات کنم- دلم می خواد دلم می خواد ....

 پرانتز : بدون شک مسئولیت خطیر خرید نان بر بازوان همت من گنارده خواهد شد و یحتمل بحران هویت، حیاتم را تهدید خواهد نمود. زیرا که اگر خانم همسایه (که انقدر دوسم داره) مرا به جای نیاورد، دیگر هیچ کس ، هیچ کس ...
[صدای شکستن بغض نویسنده ی وبلاگ]

8- می گویند :
خــــــب. فرتا خانوم ! حالا که دست مامانت این جوری شده و فرانه هم نیست، دیگه مدیریت خونه افتاد دست تو. خوب از موقعیتت استفاده کن و خودتو نشون بده
فرتا خانوم (فرزند نمونه- اسوه ی کدبانوگری – دارای نشان بلورین از پنجمین جشنواره ی مدیریت) :
 دست پخت بابام که خوبه، خرید هم که خودش می ره، لباس شستنم بلده. دیگه نمی خواد منم واستم بالای سرش مدیریت کنم که !


9- روی سخنم با پرنسس است:
 نازنینا ؛ به این آگاهم که درس داری و متحول شده ای و  اصلاح پذیری و به کوی وبگاه من نظر نمی اندازی. اما اگر آمدی و خواندی و از حال و احوال والده  مطلع گشتی ؛ جان من مرام بگذار و به فرانه (همشیره ی کبیر) ذره ای "چیز" نگو؛ زیرا که گناه دارد و جوش میزند. که اگر بگویی، همانا والد و والده ی مصدومم (زبانم قیژ)  دو گوش جانم را خواهند کند و برای عبرت پندگیران بر بالای تاق (طاق/طاغ/تاغ) خواهند کوفت .

10 -   با احترام تقدیم می کنم به خودم و بدرود :
هرکه رخسار تو بیند به گلستان نرود
آن که درد تو کشد در پی درمان نرود  [به به !]
آن که در خانه دمی با تو به خلوت بنشست [ناز نفسم]
به تماشای گل و لاله و ریحان نرود


 


| لينک ثابت

وای باران باران ... شیشه ی پنجره را باران... (؟) (2)

توسط فرتا در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 23:53 | موضوع

بابام توی خونه داشت فوتبال تماشا می کرد
فوتبال ...
سرو صداش حواسم رو پرت نمی کنه اما حالم رو چرا ...
کتابمو برداشتم و اومدم توی حياط تا درس بخونم. به دور و برم و بالای سرم نگاه نکردم و راست نشستم توی ماشين که 4تا درش هم باز بود.
هنوز کتابمو باز نکرده بودم که حواسم رفت به يه آگهی تبليغاتی که احتمالاً پشت چراغ قرمز داده بودن به بابام. مال يه شرکت اجرايی رنگ های ساختمانی بود. رنگ های مولتی کالر، متاليک، گرانيتی؛ دارای ويژگی های برجسته ی :
اجرای سريع در سطوح مختلف، بدون بو، آنتی باکتريال و آنتی استاتيک ...
آنتی استاتيک ؟
سرمو اوردم بالا و خيلی بی دليل به شيشه ی جلوی ماشين خيره شدم. يه لکه ی خيس کوچيک روی شيشه بود که قبلاً اون جا نبود.
اين از کجا اومد ؟؟
چند لحظه به اين ور و اون ور نگاه کردم اما هيچ منبع آب پراننده ای (؟) نديدم. بي خيالش شدم و فکر کردم که آبه ديگه ... ولش کن که
چشم آسمون باز شد و بارون ... گرفت ...
بارون ...
بارون با بی معرفتی کامل، خيلی زود بند اومد
انقدر کوتاه بود که نذاشت شروع کنم به فکر کردن به چيزايی که زير بارون يادشون می يفتم
انقدر کوتاه که حتی فرصت نداد قطره هاش روی شيشه ی ماشين، سر بخورن
انقدر کوتاه که زمين گرم؛ هرچی بارون اومد رو بخار کرد – فرستاد هوا
نگاهم هنوز به لکه ی خيس روی شيشه ی ماشين مونده بود که حالا شده بود مثله يک دايره ی خاک گرفته
.
.
.
چند روز پيش، دقيقه ی پايانی يک فيلم ايرانی رو ديدم که بازيگرش مي گفت :
راز بارون اينه؛ که کسی که اولين قطره ی بارون رو از آسمون بگيره ، تا چهل روز نگاه آسمون به اونه
پس هميشه مواظب آسمون ابری بالای سرت باش
.
.
.
اين دفعه که ماشينمون اولين قطره رو گرفت
دفعه ی بعد نوبت خودمه...


پرانتز :
 اولی و آخری : 7-8 تا پرانتز داشت که ديدم طولانی ميشه، حذفشون کردم

 


| لينک ثابت

3 - نویسنده ی وبلاگ توضیح می دهد

توسط فرتا در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 0:42 | موضوع

1. سلام

2. لطفاً ملاحظه بفرماييد  :
پست شماره ي 1 : ما بيمارستان مي رويم، عزم تماشا که راست؟ (دو تا پست پايين تر)
پست شماره ي 2 : احوالات قبضيه (پست قبلي)
پست شماره ي 3 : نويسنده ي وبلاگ، توضيح مي دهد (همين پست)

کوتاهي نکن. هر 3تا رو بخون . وگرنه آخر همين هفته يک اتفاق بد برات مي يفته. حالا ببين کي گفتم

3. توضيح  :
به علت آمار بالاي سانسور، در پست شماره ي 1 (دو پست پايين تر) و کم محتوا شدنِ آن و تحول خودم و خوشحالي ناشي از بازگشت چند روزه ي خواهر محترم و کمبود آب و احتمال خشکسالي و قطعي برق و قبض موبايل و پول تلفن و غيره، 3 تا پست گذاشتم تا مدتي برم  به درس و زندگيم برسم.
قانع شدي ؟

4. به بولوت عزيزم :
يه کم لطافت خرج کن قربون شکلت برم !
" باز تو کجا گم و گور شدي ؟"  چيه؟

5
- پسر : بابا ! ببين نقاشيم قشنگه ؟
- پدر : آره عزيزم . حالا چي کشيدي؟
- پسر : يه گاو که داره علف مي خوره
- پدر : کو علف ؟
- پسر : گاوه خورد
- پدر : کو گاو ؟
- پسر : علف خورد رفت !


جمع بندي کلي : چه خنک


پيشنهاد :  سري "ماجراهاي من و پسرم" --  نوشته ي پژمان تک دهقان را بخوانيد.
آدرس : سمت راست ، بعد از آرشيو وبلاگ ، پايين تر از پيوندهاي روزانه ، بين پيوندهاي 3 و 5 ؛  پيوند 4 : وبلاگ اندر ميان – آرشيو موضوعي – ماده ي 7 : ماجراهاي من و پسرم
فکر مي کردي لينکشو مي ذارم ؟ خب اشتباه فکر کردي

6. در نظر دارم ؛ شرح وبلاگ (از آوردن اطفال اصلاً خودداري نشود) را تعويض بنمايم.
از پيشنهادات شما ؛ کمال استقبال خواهد شد.
" فرتا " رو بکنم  " فراتاگون " چطوره ؟   (fratagon / faratagon)
 از فرناباذ (fernabaz)  خوشم مياد. به اسم خودم نزديکه (اصلاً)  اما پسرانه ست.
توصيه ي خودم به خودم : برو درستو بخون که وبلاگ آبه


7.   چرا مي پرسيد "بارون از کجا آوردي؟"

الان فصل بهاره – ابرا بارون مي باره [خب ] – فرتا مي ره به بيرون – حال مي کنه فراوون - [البته که با بارون ] -  البته بچه ها جون (جانم؟) -  فرتا که باشه خندون – بي بارون يا با بارون – تو پاييز يا زمستون – يا حتي تو تابستون – با نيش باز و خوشحال –  حتي يه کم ضد حال – بهاره و بهاره – بهار شادي مياره – فرتا کم نمياره – عمراً که کم بياره – [خوابشو ببيني کم بياره] –[ اصلا  ً امکان نداره] – قافيه که نباشه – هميني مي شه که مي شه – ...
به دلخواه خود بيت پاياني را اضافه نماييد

8. بر مي گردم. از توي پيوندهاتون حذفم نکنيد. (مخاطب خاص داشت)

9. براي اثبات حسن نيت ، "نظرات"  دو پست پيشين بسته شد.

فرموده هايتان را همين جا بفرماييد - بدرود
 

 


| لينک ثابت

2 - احوالات قبضیه

توسط فرتا در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 0:39 | موضوع

 

انقدر قبض موبايلم نيومد و نيومد نيومد؛ تا بابام رفت آوردش (قبض رو)
291000  ريال سرراست ،
به قبض نگاه مي کنم ؛
19049 رياله آبونمان و ماليات و عوارض و 271951 رياله  اس ام اس رو کوتاه ميام (تعارف مي کني؟)
اما ...
شهري و بين شهري با جابجايي داخله؛ روي هم رفته و نرفته  2560 ريال
2560 ريال ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ! ! ! ! ! !
به رديف ريز مکالمات نگاه مي کنم
17 شماره تلفن مختلف (که بيشتر از اين بايد باشه) که از اين 17تا ، 7تاشون رو تا حالا نديدم و
 عجيب اين که با يکي از همين نا آشناها ، 22 ثانيه مکالمه داشتم
و
غريب اين که در صبح يکي از روزهاي خوب خدا، ساعت 09:54:54 ، با خونه ي خودمون، 255 ثانيه ، معادل 4 دقيقه و 25 ثانيه مکالمه داشتم ؛ که کمتر کسي؛ اين موقع صبح، منو به صورت کاملاً بيدار ديده.
احتمال اين که ممکنه توي خواب اين کار رو کرده باشم رد مي شه
چون سوال پيش مياد که با کي حرف مي زدم؟ من خوش خوابم، بقيه که ...
اما جواب پيش مياد که شايد خودم با موبايل به خودم توي خونه زنگ زدم و با هم (من و خودم) 4 دقيقه صحبت کرديم.
بايد مکالمه ي جالبي بوده باشه

پرانتز : کي بود گفت اس ام اس بده به 30009  ؟؟!؟

 


1 - ما بیمارستان می رویم ، عزم تماشا که راست؟

توسط فرتا در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 0:36 | موضوع

 

در بيمارستان :


1. تابلويي ديدم  با نوشته ي "عمل جراحي کوچک مردان"
اين عبارت يعني چه ؟
 آيا يعني :
الف – محلي که روي پسربچه ها (مردان کوچک) آن عمل جراحي خاص (؟!!) انجام مي شود
يا
ب – محلي که روي مردهاي بزرگ، آن عمل جراحي کوچک (حدسي زده نشد) انجام مي شود

سعي کردم برم توي اتاق ببينم چه خبره که ميسر نشد. انشاالله فرصت هاي بعد

2. پسري رو به بيمارستان آورده بودند که به گفته ي يکي از آقايون دکتر که بيجهت اصرار داشت من رو در جريان بزاره :"خودش رو چاقو چاقو کرده بود".
تعداد بخيه ها رو درست نشنيدم :
7 بخيه ي 50 سانتي
يا
50 بخيه ي 7 سانتي


3. به تنهايي کشف کردم که اگه دستگاه "فشار شکن" رو روغن کاري کنيد؛ به دليل ترکيب اکسيژن با روغن، آتيش مي گيره و منفجر مي شه
پرانتز : اين کار رو امتحان نکردم. روي خود دستگاه نوشته بود.

4. در قسمت اورژانس 7-8 تا مريضِ بدحال ديدم که ، پشت در اتاق آقاي دکتري منتظر نشسته بودند و آقاي دکتر نيم ساعتي بود رفته بودند ناهار ...* کنند. سعادتي نصيبم شد و همون جا آقاي دکتر رو مشاهده کردم. آقاي بسيار تپل مپلي بودند که مطمئناً اگه ديرتر ناهار مي خورد (اصلاً وقت ناهار نبود) يا کمتر طولش مي داد يا اصلاً هيچي نمي خورد ، به هرحال چيزيش نمي شد . نمي دونم. شايد يادش رفته بوده که يک دکتره،  شايد ناراحتي معده داشته، شايد صبحانه نخورده بوده، شايد با آدم مهمي قرار ناهار داشته، شايد تپليش ارثي بوده، به من چه اصلاً !

* نسبت به احساستون نسبت به آقاي دکتر؛ کلمه انتخاب کنيد
کلمه ي منتخب من : نوش جان (که اي ...)
 

5. پسري رو ديدم که گردنش به طرز غم انگيزانه اي خم مونده بود و معصومانه (!) به همه با گردن کج نگاه مي کرد. داشتم فکر مي کردم که با اين سن کم چرا بايد اين طوري شده باشه آخه؟  که ديدم ... نخير ...... سيم هدفونش براي قد درازش*  کوتاهه ...
* بلند، رشيد

6. "چيز" هاي ديگه هم مشاهده شد که به خاطر حرمت قلم ؛ عمراً تعريف نخواهم کرد.


+  توضيحيه اقراريه 1  :
من همراهِ همراه بيمار بودم. (موبايلش نبودم ها)
+  توضيحيه اقراريه 2  :
حال من خوب شد – اما سرنوشت آن 3.5 کيلويي که کم شد، معلوم نگرديد.

پايان نگارش اين پست به تاريخ 30 ارديبهشت 87- ساعت 17:04 واقع گرديد.
بخش وسيعي از اين پست، ناچاراً حذف شد .


وای باران باران ... شیشه ی پنجره را باران... (؟) (1)

توسط فرتا در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 0:23 | موضوع

 

دیدیم نم نم بارون میاد ...  بارون بهاری ...  زدیم بیرون ...


زیر بارون راه رفتن رو خیلی دوست دارم...  چه تنهایی ... چه دو نفری ... (حالا هرکی!)


دوتایی قدم زدیم و صحبت کردیم و سر کار گذاشتم و اذیت کردم و حرص دادم و حرص خورد و خندیدم و کیف کردم و ... (الی ماشاالله)


رفتیم پارک تا نمی دونم عکس کیو برداریم ! و اون جا چند تا آشنا دیدیم و اونا هم ما رو دیدن و سعادتی بهشون دست داد و ...     ای بابا .... که یهو بارون تند شد (ای ول)


متأسفانه عقلمون کشیده بود و با خودمون چتر برده بودیم (؟؟؟)


چند دقیقه ای روی یه نیمکت نشستیم و به خاطر انسان دوستیمون؛ چترمون رو با یه خانوم تپل شریک شدیم و از قضا من وسط نشته بودم و کمی تا قسمتی فشرده (له) شدم و ... (همش شد سانسور که)
 بارون تند تر شد و تند تر شد و تند تر شد و خانوم تپله گفت : من باید برم. و من (فرتا جان) از خفگی بر اثر فشردگی نجات یافتم


Thanks  God


همین جوری دوتایی چپیده بودیم زیر چتر و به خاطر انسان دوستیمون (؟!) به انسان هایی که زیر بارون می دویدن هرهرهر می خندیدیم (- - -ِ  - - -) و صحبت می کردیم و سر کار می ذاشتم+ و اذیت می کردم و حرص می دادم و حرص می خورد و می خندیدم و کیف می کردم که ... نمی تونی حدس بزنی چی شد !!!!!!!! چی شد؟  بارون تند تر شد 


بارون تند تر شد و پارک خالی شد و تصویب شد که قبل از این که تبدیل به چیزی بشیم پاشیم بریم.


و چون ما دوتا  کلاً، چه نشسته چه ایستاده باهم زیر یک چتر جا نمی شیم و هر کدوم نمی خواستیم اون یکی خیس بشه و فداکاریم و انسان دوست و مقید و معتقد و موظف، هی اون چتر رو می گرفت بالای سرِ من و هی من چتر رو هل می دادم بالای سرِ اون تا از اون جایی که من انسان دوست ترم ( ) بالاخره غالب شدم و مغلوب شد و چتر رو دو دستی گرفتم بالای سرش و با فاصله ی نیم متر عقب تر از اون به قدم زدن زیر رحمتِ شدیدِ خدا ؛ ادامه دادیم و من هی بارون خوردم وهی بارون خوردم.


داشتم فکر می کردم که شدم مثلِ برده های سیاهپوستِ اون زمان (همون زمان) که بالای سر ارباباشون چتر می گرفتن که بانوهاشون آفتاب سوخته نشند و فکرم رو بلند گفتم که چتر رو از من قاپید (با ملاطفت)  وخدا با من یار بود که چتر رو توی سرم خرد نکرد (بی جنبه) و یه چیزای نامربوطی هم گفت. (توقع که نداری تعریف کنم)


آخرش چتر رو یه جوری گرفت بالا که یه جور کج و کوله ای زیرش جا شدیم (قهرمانِ من) و با لگد توی گودال ها به هم آب می پاشیدیم و ریختِ خودمون رو بی ریخت تر کردیم و تا زانوهامون شدیم گل (گ با کسره) و دیدیم بود و نبودِ چتر یکی شد، پس چتر را بستیم چون چترها را باید بست و جور دیگر باید دید (خودم بلدم ) و خدا هم همچنان با ما یار بود و جهت باد و شدت بارون، همون کرد که باید می کرد و ما را از جهات عمودی و افقی و مایل، "نازنین" کرد رفت. (مفهومه؟) و چه نگاهها به ما نکردند و چه حرفها که نشنیدیم و چه آبرویی که نرفت (رفت) و ... دیگه نمی دونم چه جوری تمومش کنم؛ فرض بفرمایید : و آنها سال های سال در کنار هم با خوبی و خوشی زندگی کردند.

پرانتزها :
1. در راستای شفاف سازی : ایشون ؛ دختر (خانوم/ دوشیزه/girl) بودند.


2. چطوریه که ما دوتایی زیرِ چتر جا نمی شیم و با خانومه 3تایی جا شدیم ؟


3. غرض از این پست، ثبت یک خاطره ی شخصی برای خودم بود و هیچ جنبه ی دیگه ای نداشت.


4. با تشکر از خدا که ما را به رحمت++  کشید.

 

توضیحات :

+ یک اصطلاحِ مشهدی بود که به دلیلِ عدم آگاهیِ دوستانِ محترم، با "سر کار گذاشتن" جایگزین گردید و ربطی هم به سر کار گذاشتن نداره.

++ بارون رو می گم.


| لينک ثابت